EN
Menu

کسب و کار

مسکن و شهرسازی
بنگاههای معاملاتی و تعاونی مسکن
اتوبوس رانی تاکسی ها و پایانه تاکسی
ایستگاه ها و خطوط اتوبوس رانی وتاکسی و مترو

خاطرات کارمندان

علیرضا تکلو کارگر خدماتی شهرداری منطقه 20 بود که با اخلاق و رفتار مناسب و انسانی خود بزودی در دل همکاران جای گرفت. او در مدت کوتاهی که در این منطقه در حقیقت تا پایان عمر کوتاهش مشغول به کار بود، جز خاطره ای زیبا از خود به یادگار نگذاشت. در سال 1380 در سفر به شمال کشور با سایر همکاران در دریا غرق شد و پس از 3 روز جسدش به تهران منتقل شد.

تشییع جنازه تکلو در حیاط منطقه، گرچه خاطره ای تلخ بود، اما تاثر و تاسف قلبی همکارانش در منطقه، از مدیران تا کارمندان و کارگران و حتی برخی از مراجعین، خاطره ای از همبستگی و همدلی به نمایش گذاشت که بعد از 10 سال هنوز در اذهان پرسنل باقی مانده است. هنگامیکه تابوت این همکار در زیر بارانی از گلهای پر پر شده و بر دستان همکارانش تشییع میشد، در حقیقت اخلاق و منش زیبای تکلو در اذهان همکاران ماندگار شد. * روحش شاد و یادش گرامی باد *

می نویسم ، می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد... با تو از فاصله ها خواهم گفت گریه ، این گریه اگر بگذارد...

نميدونم چطوري شروع كنم ! بعدازظهر يه روز كاري وقتي شنيدم منصور حالش بد شده و اورژانس سريع اونو به بيمارستان رسونده ، تعجب كردم . پيگير كه شدم بچه ها گفتن سكته قلبي بوده ، با توجه به شناختي كه از اون داشتم بيشتر تعجب كردم چون اصولاً منصور آدم آرومي بود و اصلاً بهش نمي خورد غم و غصه اي داشته باشه ، تازه سابقه بيماري قلبي هم نداشت . فردا اون روز به همراه تعدادي از همكاران براي ملاقات به بيمارستان فيروز آبادي رفتيم ، خدارو شكر حالش بهتر بود و همسرش نيز با توجه به بهتر شدنش خوشحال بود . دكترا گفته بودن بايد چند روزي رو تو بيمارستان بستري بشه و تحت مراقب باشه . تا يكشنبه تقريباً همه همكارانی که خبردار شده بودن بهش سر زدن و به ملاقاتيش رفتند . آره ! يكشنبه صبح بود كه خبر دادن حاج منصور از بيمارستان مرخص شده و به منزل رفته . همه خوشحال شدن . اما . . .

صبح روز بعد ، وقتي به اداره اومدم ديدم هوا خيلي گرفته و بچه هايي كه زودتر اومده بودن ناراحت و درهم هستند . كنجكاو شدم ببينم چي شده . آقا رحيم نگهبان محوطه رو ديدم . علت نگراني ها رو پرسيدم . با ناراحتي تمام گفت : حاج منصور شب قبل حالش خراب شده و به محض رسوندنش به بيمارستان فوت كرده !!!! باورم نمي شد ؛ خشكم زده بود ، حس عجیبی داشتم . يه دفعه گريم گرفت و رفتم سمت اتاقش . ديدم درسته ، همكاران به محض شنيدن خبر فوت منصور گريه مي كردن و ... باور كردني نبود . روز قبل همه از مرخص شدنش خوشحال و امروز همه از درگذشتش ناراحت و بهت زده !!! همه چيز خيلي زود گذشت ، وقتي به خودمون اومديم ديديم بدن بي جونش رو دست بچه ها تو محوطه حياط شهرداري تشيع مي شه . بدنش رو بعد از تشيع و عرض احترام و خوندن مداحي و روضه مختصر سوار آمبولانس بهشت زهرا (س) كردن و به ديار باقي راهي شد و در قطعه 256 براي هميشه با آرامش آرميد .

که آب از آب می ترسد و حتی ذهن ماهیگیر... از قلاب می ترسد گرفته دامن شب را ... سکوتی آن چنان مبهم مژه از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب می ترسد...

دانشجو که بودم، همیشه راجع به ادارات و سازمانهای مختلفی که مي توان در آنها مشغول به کار شوم فکر می کردم و شهرداری هم بعنوان یکی از آن سازمانها بود. قبلا سروکار خانواده مان به شهرداری افتاده بود ، البته درخصوص ساخت و ساز .همیشه تصور اینکه روزی بتوانم وارد این سازمان شوم برايم جالب بود ولی با توجه به خانم بودن و جو مردانه شهرداري حداقل از بيرون کمی هم قابل تاًمل . یکسالی در مدرسه مشغول به كار شدم ، با جوی کاملا متفاوت با شهرداری ؛ در ان موقع از آدم های مختلف نظرات متفاوتی درخصوص كار در شهرداري می شنیدم . بعضی ها آدم را مأیوس می کردند و بعضی ها هم تشویق و ترغیب می کردند . بعد از پیگیریهای فراوان در جستجوی کار مناسب ، بالاخره توانستم در شهرداری مشغول شوم و شهرداری را اداره ای یافتم همچون ادارات دیگر با این تفاوت و مزیت که فعالیتهای آن بسيار گسترده تر و در زمینه های متفاوتی ارائه مي شد که همه به نوعی در جهت ارائه خدمت به مردم شهرمان تهران است و این مرا خوشنود می ساخت. حالا هم پس از گذشت چندین سال بعنوان عضوی از این سازمان در حال فعالیت هستم و راضي از محيط كار، انشاا... بتوانم خدمات خوبي به مردم عزیزمان ارائه دهم. تا حالا شنيديد ميگن : دود از كنده بلند مي شه ؟ اگه نشنيديد و نديديد ، به تصاوير همكاران ما تو منطقه 20 نگاه كنيد مي بينيد كه تو كوهنوردي سن و سال مطرح نيست بلكه كمي همت لازمه ، حالا خوب نگاه كنيد و سعي كنيد همتتون رو بالا ببريد .